* دیشب بهش گفتم که ازش ناراحتم. گفتم که انتظار نداشتم اینجوری رفتار کنه. قسم خورد که منو ندیده ٬ که اگه دیده بود امکان نداشت جلو نیاد. بعدم کلی عذرخواهی کرد و اینا. حس گهی پیدا کردم از اینکه بد دربارش فکر کردم. مهربون شدم باهاش. گفتم ببخشید که فکر کردم از قصد نیومدی جلو. امروز صبح سر کلاس بودم٬ اس ام اس داد پاشو دیگه چقدر می خوابی. امروز کلاس نداری؟ گفتم سر کلاسم الان. گفت من تنهام ٬ کسی نیست دانشگاه. گفتم من ۱۱.۳۰ کلاسم تمومه. گفت من سایت معماریم ٬ می بینمت. تریپش یه جوری بود تو مایه های از دلم درآوردن. فهمیدم پس دیروز منو دیده ٬ حالام عذاب وجدان گرفته

یکم چرت و پرت گفتیم ٬ خندیدیم. به روش نیاوردم که می دونم منو دیده دیروز. خوب بودم باهاش ٬ چون مثل بچه هاست. خوشحالیش خوشحالت می کنه و ناراحتیش ناراحتت. نخواستم ناراحت شه. خواستم همینجوری خاطره تعریف کنه و بخنده. مثل همیشه
* میگه با اونی که قهره ٬ قهر می مونه. حتی بهش سلامم نمی کنه. هزار بار بهش گفتم زشته ٬ جلوی هم کلاسی هاتون زشته. همه می دونن که ماها با هم دوستیم ٬ بعد اون وقت شما دو تا یهو جوری شدین که همدیگه رو می بینین روتونو اونور می کنین. قبول نمی کنه ٬ میگه این همه مدت اون واسم مهم بود ٬ حالا فقط می خوام خودم واسه خودم مهم باشم. گور بابای بقیه ٬ هرجور می خوان فکر کنن. حق داره ٬ می دونم که حق داره ٬ ولی کاش می شد ببخشتش. کاش...
من عاشق این جمع دوستیمون بودم ٬ هنوزم هستم. ولی دیگه باید باور کنم که این جمع خراب شده. چون این دو تا با هم امکان نداره یه جا باشن دیگه. تو دانشگاه جمع شدنامون ٬ بیرون رفتنامون ٬ تولد گرفتنامون ٬ همش خراب شد. خیلی زیاد ناراحتم
+ نوشته شده در چهارشنبه 31 شهریور1389ساعت 14:18  توسط دتر
|
* آدم باید ادب داشته باشه. آدم اگه با نفر۱ قهره ٬ وقتی نفر ۱ با نفر ۲ با همن ٬ حداقل به خاطر دوستیش با نفر ۲ ٬ نباید سرشو بندازه پایین و خودشو بزنه به ندیدن. نباید در ودیوار و میز و صندلی و هر کوفت و زهرماری رو نگاه کنه که یه وقت خدای نکرده چشمش به اون دو تا نیفته تا مجبور شه سلام کنه. چون اینجوری ٬ اون نفر ۲ که این وسط تقصیری نداره و هیچ وقت از گل نازک تر به اون آدم نگفته و تو همه ی ناراحتیاش و سختیاش بهش کمک کرده و واسش اشک ریخته و دعا کرده و از خودش زده تا مشکل اون حل شه و از همه مهم تر این که بعد دو ماه و نیم کلی دلش واسش تنگ شده ٬ دلش میشکنه...
* هیچی. ناراحتم واسه حرکت امروزش.دوست ندارم یکی فقط به خاطر یه نفر دیگه باهام دوست باشه ٬ همین. حسش نمیاد چیز دیگه ای بنویسم. اه .
+ نوشته شده در سه شنبه 30 شهریور1389ساعت 16:1  توسط دتر
|
* چند روز پیش بیرون نرده های دانشگاه ، یه آقایی در کمال خونسردی ، تو روز روشن داشت می شاشید. به خودم گفتم 2 سال رفتیم و اومدیم ، هی گفتیم : ریدیم رو این دانشگاه. ولی حرفمون اینجور که کار اون آقا تاثیرگذار بود اثری نداشت. رسما بی حرف و بی ادعا رید رو دانشگاه.
* خدایا ٬ از اینکه به عنوان نخود همراه دو نفر برم بیرون ٬ متنفرم
مثلا همین امروز. باز این دوست عزیز من می خواست با طرف مربوطش تو دانشگاه بگرده ٬ از اونجایی که نمی خوان جلو بقیه تابلو شه ٬ منم باید به عنوان نفر سوم همراشون باشم که یه وقت خدای نکرده سایر همکلاسی ها و دوستا فکر نکنن که این دو تا با هم آره و اینا. یکی نیست بگه خواهر من ٬ برادر من ٬ شما که هر روز خدا با همدیگه بیرونین ٬ حالا این دو ساعت تو دانشگاه رو بدون هم دووم بیارین سر جدتون 
+ نوشته شده در دوشنبه 29 شهریور1389ساعت 21:41  توسط دتر
|
* کلاسا شروع شدن. احسنت
* بالای لبم چند تا جوش سفید خیلی کوچولو زده که خیلیم درد می کنه
نمی دونم حساسیته یعنی؟ از امروز صبح اینطوری شد.
* خدابیامرزه ... یادمه اون قدیما یه ستون فقراتی داشتم. یعنی تا همین دیروز داشتمشا ٬ دیشب از بین رفت. وسایلمو که شامل دو تا ساک و سه تا پلاستیک پر و یه کوله ی فوق پر بود ٬ همه رو با هم چپوندم تو یه دونه از این ساکای چند طبقه. بعد سه طبقه ایشون رو عنر عنر از پله ها کول کردم و بردم بالا
بعدش رفتم انبار تا وسایلمو تحویل بگیرم. زنه گیر داد همه ی وسیله هارو خودت همین الان باید از انبار ببری ٬ در حالیکه وسایل اون دو تا دوستمم به اسم من تو انبار بود. نصفشونو آوردم ٬ بقیه رو گفتم لای وسایل بقیه ی بچه هاست و پیداشون نکردم و اینا تا زنک رضایت داد. دوباره اون همه وسیله رو تا بلوک خودمون بردم ٬ باز سه طبقه هلک هلک بردمشون بالا. فقط در این حد بگم که از شدت خستگی ٬ ساعت ۱۰ شب خوابم برد 
+ نوشته شده در شنبه 27 شهریور1389ساعت 13:48  توسط دتر
|
* فقط یکی به من بگه من به ساز کدومشون برقصم؟

دو نفر دیگه باهم دعواشون شده ٬ اون وقت جلو این یکی با اون گرم می گیرم ٬ این ناراحت میشه. جلو اون یکی اسم اینو میارم ٬ اون ناراحت میشه. بابا خب هردوتون دوستام هستین خیر سرم. دوست دارم با هردوتون خوب باشم. اه
* سال تحصیلی جدید اومد و من رسما لختم
مانتو ٬ کفش . کی حوصله ی بازار داره؟
+ نوشته شده در دوشنبه 22 شهریور1389ساعت 11:0  توسط دتر
|
* تو روح اون کسی که این طرح ضیافت مزخرف رو انداخت تو دامن ما. شانس ر.یده دیدین تاحالا؟ بعد از اینکه ۵ روز تو اون هوای شرجی بابلسر از ۲.۳۰ ظهر تا ۷.۳۰ سر کلاسا نشستیم و شرشر عرق ریختیم و فحش نثار خودمونو باعث و بانی این طرح کردیم ٬ بالاخره اومدن واسه کلاسا کولر وصل کردن. ما هم به صورت خرکیف دیروز تند تند رفتیم تو کلاس و بهمون ثابت شد که ت.خمی ترین شانس ممکن در دنیا به سلامتی و میمنت به ما عزیزان تعلق گرفته ٬ چون کولر همه ی کلاسا کار می کرد به جز کلاس ما

امروزم باز خراب بود کولر. رسما تبخیر شدیم از شدت گرما
* عاشق کلاس سنتورم هستم. چقدر لذت بخشه 
* خیر سرمون رفتیم کلاس شنا ٬ زنیکه نکرد اقلا یه کرال بهمون یاد بده. سر پیری فقط بلدیم پا بزنیم تا ۲ متر تو آب جلو بریم. دیشب ٬ با بچه ها رفتیم استخر ٬ هی جو دادیم به همدیگه ٬ رفتیم تو ۳ متری. منم تریپ شجاعت اومدم ٬ عرض ۳ متریو شنا کردم. فقط در این حد بگم که وسطش بالغ بر ۱۰ بار به گه خوردن افتادم. آخه همش داشتم به این فکر می کردم که الان اگه پام خسته بشه و برم پایین ٬ دیگه ۱ متر و ۱ متر و نیم که نیست ٬ ۳متره. غرق میشم رسما. چه لحظه ی فوق العاده ای بود وقتی بدون اینکه از ترس بمیرم به اون لبه ی استخر رسیدم
بعدش رفتیم رو بلند ترین سکوی شیرجه که تو ۳ متری شیرجه بزنیم. نزدیک لبه ی استخر شیرجه می زسیم قبلا ٬ ولی اولا ارتفاعش کم بود ٬ دوما کنار لبه بود دیگه ٬ سریع دستمونو به لبه می گرفتیم. ولی ایندفعه هم ارتفاعش زیاد بود ٫ هم با چند متر فاصله از لبه می اومدیم پایین. فرار شد هرکدوم که می خوایم شیرجه بزنیم ٬ ۳ تا دیگمون تو آب باشیم تا اگه اون یکی نتونست بیاد بالا ٬ ما بگیریمش
نوبت من شد ٬ شیرجه زدم. وای چقدر فوق العاده بود. رفتم پایین ٬ بعد داستم می اومدم بالا ٬ حالا دوستم دستشو زیر آب دراز کرده بود سمت من تا بگیرمش. شده بود عینهو این فیلمایی که طرف می میره ٬ بعد یه دست نورانی از غیب میاد طرفش! یعنی زیر آب پق زدم زیر خنده ٬ کلی آب روفت تو دهنم
خلاصه اساسی حال داد 
+ نوشته شده در پنجشنبه 28 مرداد1389ساعت 22:52  توسط دتر
|
* سخت ترین روزای زندگیمه الان. کی می خواد این روزا تموم شه؟
* کلی حرف دارم واسه گفتن ... ولی حوصله ندارم بنویسم. بی خیال.
+ نوشته شده در شنبه 2 مرداد1389ساعت 22:14  توسط دتر
|
* کارگاه شدم ۱۹. ذوق در حد مرگ
* شده یه وقتایی حالتون از همه چی بهم بخوره؟ حتی از هرچی که با کلی کار و زحمت و تلاش به دستش آوردین؟ من تا قبل اینکه دانشگاه برم ، یک موجود کاملا متکی به خونواده بودم. امکان نداشت تنها جایی برم. مدرسه ، کلاس ، خونه ی دوستام ،... خلاصه همه جا بابام یا داداشم با ماشین منو می بردن و میاوردن. خب این خیلی خوبه ، ولی من خودم همیشه دوست داشتم یه زندگی مستقلو تجربه کنم. یادمه از همون دوران دبیرستان هر وقت می گفتم دوست دارم برای دانشگاه برم تهران ، خونواده و اطرافیام یه جورایی شوخی فرض می کردن این حرفمو. خب حقم داشتن ، با خودشون می گفتن آخه کسی که تا حالا تنها تا سر کوچشونم نرفته ، چه جوری می خواد بره تو یه شهر دیگه ، اونم تهران زندگی کنه. ولی خب ، هدفم این بود. تمام تلاشمم کردم تا تهران قبول شدم. قبول شدن همانا و نگرانی خونواده و اقوام و پند و نصیحتای مدام همانا. شب بیرون نرو ، هیچ وقت تنها جایی نرو ، همیشه با دوستات با هم باشین ، سوار ماشین شخصی نشو و ... خلاصه تو این دوسال ، تجربیات زیادی پیدا کردم تو این مسائل. سختی های زیادیم کشیدم ، مثل همه ی دخترا. از انواع و اقسام مزاحمت ها و متلک ها بگیر تا هزار تا مورد دیگه. چیزایی که تو دوران دبیرستان و تو شهر خودم شاید به تعداد انگشتای دست باهاشون برخورد کرده بودم ، اینجا هر روز دهها موردشو تحمل کردم. اما هیچ وقت این چیزا باعث نشد از اینجا اومدن پشیمون بشم.
همه ی اینا باعث شد تو خیلی مسائل کارکشته بشم. یعنی الان دیگه به راحتی می تونم بگم از یک کیلومتری می تونم تشخیص بدم که کدوم راننده کرم داره و کدوم نه. با اولین کلمه ای که از دهنشون خارج بشه ، می فهمم قصد مزاحمت دارن یا نه. تجربه این رو هم به من ثابت کرده که تو ماشین ، بهتره که رو صندلی جلو بشینم. چون وقتی جلو می شینی ، حداکثر مزاحمتی که راننده بخواد ایجاد کنه ، اینه که همش برگرده نگات کنه. هر چند همینم به طرز وحشتناکی رو اعصابه ، ولی خب مسلما از اینکه رو صندلی عقب بشینی و یه آقایی کل هیکلشو هی بماله بهت ، خیلی خیلی بهتره
همه ی اینارو گفتم تا برسم به این ماجرا.
چند روز پیش واسه تحویل پروژم اومدم تهران ، شب خونه ی دوستم موندم. صبحم قرار شد بیام دانشگاه ، پروژه رو تحویل بدم و یه راست برم ترمینال ، برگردم خونه. صبح تو یکی از مسیرا سوار تاکسی شدم. جلو یه آقایی نشسته بود ، منم پشت نشستم. بعد دو تا پسره کنار من نشستن. یه خورده که رفتیم ، احساس کردم پسره خیلی بهم چسبیده ، منم هی خودمو جمع می کردم اونورتر می رفتم. همشم به خودم می گفتم : نه ، فکرای بد نکن ، بیچاره جا نداره ، مجبوره اینجوری بشینه. ولی دیگه دیدم نه ، خوشبینی فایده نداره. مردک هر لحظه داره خودشو بیشتر می چسبونه بهم. آخه ماشینم سمند بود ، پراید نبود که بگم جا کمه. من که دیگه رسما توی در رفته بودم. ایشونم همش خودشو بیشتر می چسبوند. دیگه آخرش به سلامی دستشو آورده بود هی می زد به پهلوم. اشکم داشت در میومد. جدا نمی تونم توصیف کنم که اون لحظه چه حس گهی داشتم. واقعا نمی دونستم چیکار کنم ، آخرش پیاده شدم ، بقیه ی راهو پیاده رفتم. کلا سعی کردم اصلا دیگه به این قضیه فکر نکنم. یکی یه گهی خورد ، تموم شد رفت دیگه. رفتم دانشگاه کارمو رسیدم ، بعد رفتم سمت ترمینال. تو این مسیر ، یه جایی هست که اصلا تاکسی واینمیسه. کلا ماشین شخصی تو اون خط کار می کنه ، همه هم سوار میشن. منم بالاخره بعد اینکه چند تا ماشینو به خاطر سر و ظاهر رانندشون رد دادم ، آخرش سوار یه پراید شدم. راننده 26،7 ساله می زد. منم با تجربه ی جالب اون روز صبح ، سریع پریدم نشستم جلو. ماشین پر شد و راه افتاد. کم کم مسافرا پیاده شدن تا آخرش من موندم و راننده. یهو احساس کردم دستش خورد به پام. گفتم لابد داشت دنده رو عوض می کرد که دستش خورد. منم پامو جمع تر کردم. 5ثانیه نشد ، احساس کردم بازم دستش رو پامه. بعد از ۱۰ ثانیه دیگه رسما داشت پامو می مالید. واقعا نمی دونم چی بگم. فقط در این حد بگم که حتی جرئت نداشتم سرمو بیارم پایین و ببینم واقعا داره با من این کارو می کنه؟ اصلا نمی تونستم تصور کنم آدم تا این حد بتونه بی شرم باشه. همیشه می شنیدم که برا این و اون این اتفاقا افتاده ، ولی فکرشو نمی کردم که واسه خودمم پیش بیاد. تمام دل و رودم داشت از دهنم می زد بیرون و به طرز احمقانه ای شوکه شده بودم و نمی دونستم چه غلطی باید بکنم. آخرش جیغ زدم گفتم نگه دار. وقتی وایساد ، با تمام سرعت پریدم بیرون و حالا مگه می تونستم اشکامو جمع کنم؟ همون لحظه بود که وسط اون احساس بی پناهی وحشتناک و اشک ریختن ، واسه اولین بار به خودم گفتم : من تنها ، تو این شهر چه غلطی می کنم؟ چرا اومدم؟ چرا تو شهر خودم ، پیش خونوادم نموندم؟ واقعا ارزششو داشت؟
+ نوشته شده در چهارشنبه 30 تیر1389ساعت 14:20  توسط دتر
|
* دارم کنسرت ابی رو گوش میدم و از شدت کیف و حال دارم رو به فنا میرم.
به مامانم میگم ابی باکو کنسرت گذاشته ٬ میگه :
به بابام میگم ٬ میگه :
مامانم میگه باشه چند سال دیگه درست تموم شد برو کنسرتش. میگم تو تضمین میدی تا اون موقع زنده باشه و بخونه؟ در حد مرگ دوست دارم برم کنسرتش.
* فردا باز باید برم دانشگاه. تو این گرما . اااااااااه
فقط دوست دارم یه فیلم مزخرف تو اتوبوس بذارن ٬ همونجا راننده و شوفرو با هم جر میدم. اعصاب ندارم 
* ابی 
+ نوشته شده در یکشنبه 27 تیر1389ساعت 20:35  توسط دتر
|
* امروز میرم دنبال سنتور و کلاس سنتور. خوشحالم
* بالاخره یه روزی از دست اینترنت دایل آپ خودکشی می کنم. مطمئنم 
+ نوشته شده در شنبه 26 تیر1389ساعت 12:55  توسط دتر
|